صفحــات وبــلاگ::
ابتدا
2
3
4
5
6
4
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
...
مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقارکه دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار
لبم که نام تو گوید به باده اش خوش کنسرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار
بریز باده بر اجسامم و بر اعراضمچنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار
وگر خراب شوم من بود رگی باقیچو جغد هل که بگردد در این خراب دیار
چو لاله زار کن این دشت را به باده لعلروا مدار که موقوف داریم به بهار
ز تست این شجره و خرقه اش تو دادستیکه از شراب تو اشکوفه کرده اند اشجار
مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سربه خنده دل بنمایم به خلق همچو انار
مرا چو وقف خرابات خویش کردستیتوام خراب کنی هم تو باشیم معمار
بیار رطل گران تا خمش کنم پی آننه لایقست که باشد غلام تو مکثار
ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ماای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما
نک بردم امسال ما خوش عاشق آمد پار ماما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما
ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ماما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما
ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ماما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما
من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ماسر در مکش منکر مشو تو برده ای دستار ما
واپس جوابم داد او نی از توست این کار ماچون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار ما
من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار مازیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما
جان و سر تو که بگو بی نفاقدر کرم و حسن چرایی تو طاق
روی چو خورشید تو بخشش کندروز وصالی که ندارد فراق
دل ز همه برکنم از بهر توبهر وفای تو ببندم نطاق
گر تو مرا گویی رو صبر کنباشد تکلیف بمالا یطاق
سخت بود هجر و فراق ای حبیبخاصه فراقی ز پی اعتناق
چون پدر و مادر عقلست و روحهر دو تویی چون شوم ای دوست عاق
روم چو در مهر تو آهی کننددود رسد جانب شام و عراق
در تتق سینه عشاق توماه رخان قند لبان سیم ساق
رقص کنان در خضر لطف تونوش کنان ساغر صدق و وفاق
دست زنان جمله و گویان بلاغطاق و طرنبین و طرنبین و طاق
مژده کسی را که زرش دزد بردمژده کسی را که دهد زن طلاق
خاصه کسی را که جهان را همهترک کند فرد شود بی شقاق
لاجرمش عشق کشد پیش کشهمچو محمد به سحرگه براق
بر بردش زود براق دلشفوق سماوات رفاع طباق
جان و سر تو که بگو باقیشکه دهنم بسته شد از اشتیاق
هر چه بگفتم کژ و مژ راست کنچونک مهندس تویی و من مشاق
به اهل پرده اسرارها ببر خبریکه پرده های شما بر درید از قمری
نشسته بودند یکشب نجوم و سیاراتبرای طلعت آن آفتاب در سمری
برید غیرت شمشیر برکشید و برفتکه در چه اید بگفتند نیستمان خبری
برید غیرت واگشت و هر یکی می گفتبه ناله های پر آتش که آه و احذری
شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفتبه گوشهای سرا پردهاش بر خطری
که پاسبان سرا پرده جلالت اوبه نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری
دریغ دیده بختم بکحل خاک درشز بهر روشنی چشم یافتی نظری
که تا به قوت آن یک نظر بدو کردیکه مهر و ماه نیابند اندرو اثری
که نسر طایر بگذشت از هوس آنسوبه اعتمادکه او راست بسته بال و پری
یکی مگس ز شکرهای بی کرانه اوپرید در پی آن نسرو بر سکست سری
چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهانخراب و مست ببینی بهر طرف عمری
ببر و بحر فتادست ولوله شادیکه بحر رحمت پوشید قالب بشری
فکند ایمن و ساکن حذر کنان بلاسلاحها بفراغت ز تیغ یا سپری
که ذره های هواها و قطره های بحاربگوش حلقه او کرد و بر میان کمری
چو حق خدمت او ماجرا کند آغازیقین شود همه را زانک نیستشان هنری
نگار گر بگه نقش شهرها می کردگشاد هندسه را پس مهندسانه دری
چو در رسید به تبریز و نقش او ناگاهبرو فتاد شعاعات روح سیمبری
قلم شکست و بیفتاد بیخبر بر جایچو مستیان شبانه ز خوردن سکری
تمام چون کنم این را که خاطر از آتشهمی گدازد در آب شکر چون شکری
صفحــات وبــلاگ::
ابتدا
2
3
4
5
6
4
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
...

